
آنکه عذابش نعمت است و لطفش بی کران![]()
آسمان ابري و تيره با تمام دلتنگي هايش سكوت و تنهايي را تداعي ميكند
آرزو داشتم ابرها جمع شوند وآسمان بغرد
و باران زندگي همه را سيراب كند
آرزو داشتم لبخند خدا را شاهد باشم و بوسه ي نرم و لطيفش را احساس كنم

آسمان غريد و باران بر زمين خشكيده و تف ديده جانی دوباره بخشید
و خدای مهربان
بارها لطفش را ارزانی ام کرد ولی باز...
فریاد بر آوردم که..." خدایا تو کجایی؟؟!!"
و آنچه درک نکرده بودم این بود که
آنچه برایم عذاب به شمار می آید نعمتی ست از طرف خالق یکتا
فقط باید چشمهایم را بگشایم
و به بهترین نحو از آنچه عطا کرده بهره ببرم

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "
خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت
درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورشتی بود
افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر و مريض حال بودند و به نظر قحطی زده می آمدند
آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورشت ببرند تا قاشق خود را پر نمایند
اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت:
"تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود
يک ميز گرد با يک ظرف خورشت روی آن و افراد دور ميز
آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ولی به اندازه کافی قوی و چاق بودند
می گفتند و می خنديدند
مرد روحانی گفت:
"خداوندا نمی فهمم؟!"
خداوند پاسخ داد:
ساده است... فقط احتياج به يک مهارت دارد.... می بينی؟
اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!
یاد بگیرم که فقط خود را نبینیم و به فکر دیگران باشیم
که خداوند ما را با هم و برای هم خلق کرده ![]()
[ دلنوشـــته ]
+ نوشته شده در ساعت1:32 توسط قاصـدک
به نام هدايتگر گمراهان
گاهي نمي فهمم علت بي تعادلي و بدي احوال و روزگارم را
ميگردم تا بفهمم مشكل از كجاست و دليل ناهماهنگي و نامتعادلي روحم چيست
سرگردان و آواره مي مانم ودر زنداني به اسم زندگي اسير ميشوم
زندگي چه بود و چه شد ؟؟
ما چه هسيم و چه خواهيم شد؟؟
تصورمان از زندگي همين است ؟؟
اگر خدا سرنوشتمان را اينگونه رقم زد دليل آن چه بود؟؟
چرا بهترينها را برايمان رقم نزد؟؟
چرا من را مومن واقعي نيافريد؟؟ چرا زندگي برايمان به سختي ميگذرد؟؟
چرا؟؟........
سرزنش بي فايده است بايد علت را دريابم
شايد زماني كه به نقطه ي ناهماهنگي دست يافتم متعادل شوم
و به ياد بياورم كه خدايي هست كه هميشه و همه جا امورمان را هدايت ميكند
ودر پريشان حالي و درماندگي كسي هست كه ما را از گمراهي نجات دهد
خدايي كه ناظر است بر اعمال ما.... هدايت كند ما راو سرنوشتمان را نيك و زيبا رقم زند
كه هر چه هست و نيست از كرم و عنايت اوست

عيد غدير نزديك است ..
عادت کنیم که از گناهانمان کم و بر ثوابمان بیفزائیم
در اين ايام عزيز دعا كنيد كه همه ي دلهاي ناآرام به آرامش برسند
دعا كنيد ...
اين عيد عزيز بر همه ي شيعيان مبارك
[ دلنوشـــته ]
+ نوشته شده در ساعت17:58 توسط قاصـدک
به نام او... يه ياد او
امروز هم گذشت...
و یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
از ریزش باران جان میگرند
و به من جان تازه ای میبخشند....

صدایی میشنوم
فقط صدایی مبهم....

[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:33 توسط قاصـدک




به نام آفریننده ی دوستیها

امروز یاد آور رويايي ترين زمان است
روز پرواز ما تا آسمان ها

آن هنگام که من تو رادر وراي سكوت لحظه هامان يافتم
امروز.... نقطه ی آغاز بودن من و توست
در دلم شوری برپا بود..... و هرگز از یاد نخواهم برد
روزی که نگاهم را به نامت آسمانی کردم
نمیدانم........
تو هم امروز را به یاد می آوری؟؟

لبخند گلی است که گیرنده ی آن هرگز آن را بی پاسخ نمی گذارد
گل لبخند بر لبانتان مستدام
[ عشـــق و احساس ]
+ نوشته شده در ساعت8:8 توسط قاصـدک


به نام آنکه میداند آنچه را که ما از درکش عاجزیم

شبنمی بودم بر روی گلی ....خسته از تکرار
بخار شدم ....ابر شدم و به آسمان پیوستم
باریدم و با دریا یکی شدم
و در انتها دریا شدم...
و باز...
اما آرزوی من این بود که ....ساحلی باشم بی انتها
آرزو کردم و او شنید
و من...ساحل شدم... بی جان و ساکن
حال با یک وزش باد هراسان میشوم
یا که جزر و مد آب می رنجاند مرا
حال با خود می گویم:
کاش همان شبنمی بودم بر روی گل
کاش ابری بودم دوست آسمان
و دریا بودم وسیع و قدرتمند
کاش همان شبنم کوچک بودم تا ساحلی بی امتداد...

پ ن :خدا آنچه را که صلاح میدانی همان کن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:56 توسط قاصـدک


