تبليغاتX
آشيـــانه ي عشـــق























آشيـــانه ي عشـــق

هـــي فلانـــي زندگــي شايــد هميـــن باشــــد


به نام خالق بي همتا



غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت...



دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت...



باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه ی آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد



حالا آرام تر....آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند...



کافی ست....؟؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟؟

دلت را ببین...

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...


همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا...


و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه...

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

یک مشت خاطره و "او"


خـانه تـکانی دلـت مبـارک

 

 
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 9:3 توسط قاصـدک |

به نام و یاد او


ميگن تا وقتي که چيزي رو نديدي يا حس نکردي فقط يه غصه داري

غصه نديدنش و دلتنگي از نديدن …

همه اش يه غصه و ناراحتي هست ...

اما وقتي چيزي رو حس کردي و ازنزديک لمسش کردي ، اين قدر نزديک که جزئي از اون شدي

بي قيد و شرط … اين قدر که جدا کردن خودت و اون ممکن نيست

حتي نميتوني باور کني که اصلا روزي دو تا بودين نه يکي !!

اون موقع است که فقط يه غم و غصه نداري بلکه حالا هزار و سيصد تا شده شايد هم بيشتر !

وقتي حسش کردي محاله که دلتنگي هات کمتر بشه ، بيشتر ميشه و بدتر ...

وقتي بودنش رو درک کردي ديگه با نبودنش نميتوني کنار بياي ....

ديگه لحظه به لحظه ات خلاصه ميشه در يه چيز :

توي دلتنگي هاي مدام و پياپي و تکرار شونده ...

خلاصه ميشه توي مرور گذشته و لحظات شادي با هم و درکنار هم بودن ....

در کنار همه اين دلتنگي ها و مرور خاطرات ...

لحظات به يادموندني رو براي خودت رقم ميزني و باز منتظر لمس دوباره لحظات شيرينت

ميموني ....

 

 

خواهش ميكنم :

بي حوصلگي هايم را ببخش ...

بداخلاقي هايم را فراموش كن ...

بي اعتنايي هايم را جدي نگير ...

در عوض

من هم تورا مي بخشم

كه مسبب همه ي اينهايي...!

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 9:45 توسط قاصـدک |

به نام خالق بی همتا


چه بيهوده کاري است نشستن و گفتن ...

ثانيه ها را به خدمت واژه ها گرفتن و کاغذهاي سفيد را خط خطي کردن 

من هنوز رفتن را نمي شناسم ، حتي يک قدم هم بر تن جاده نسائيده ام ...

من هنوز نه پروانه ها را مي شناسم و نه کبوتران را ...


من اينجايم...

نه به آبي ترين آسمان رسيده ام و نه به بي رنگ ترين دريا ....

من هنوز در بند واژه هايم . ..هرچه ميگويم مرا بيشتر به عذاب رهايي مبتلا مي سازند.


فکر ميکنم که پيش از اين هم گفته ام که خواهم رفت ...!!

یک روز دیگر است ! يک روز آرام و دلتنگ..

امروز هم تمام میشود و من هنوز اينجايم و بر تن سفيد کاغذ ها خطوط دلتنگي ام را مي نگارم

ولي نه ، فردا ، فردا بي ترديد خواهم رفت


مي روم به اوج ...

مي روم تا نهايت عــــــشق ...



آري اينک اين منم با کوله باري از خاطرات تلخ و شيرين و با اميد به فردايي که شايد هرگز نيايد


اين منم و زير لب مي گويم : « فردا خواهم رفت »


الهی یاری ام کن اگر چیزی شکستم..

آن دل نباشد..........

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 10:44 توسط قاصـدک |

 

برنده ها همیشه بخشی از راه حل هستند

بازنده ها همیشه بخشی از مشکل هستند

برنده ها همیشه برنامه ای هستند

بازنده ها همیشه بهانه ای هستند

برنده ها در کنار هر مخمصه ای راه نجاتی میبینند

بازنده ها در کنار هر راه نجاتی چند مخمصه میبینند

برنده ها می گویند:یک بار دیگر تلاش کنیم شاید موفق شویم

بازنده ها می گویند:تلاش دو باره بیهوده است چرا خود را بی جهت به زحمت بیاندازیم

برنده ها با جبران اشتباهات خود تاسف و پشیمانی خود را نشان می دهند

بازنده ها در مقابل اشتباهات می گویند متاسفم ودر آینده تکرار می کنند

برنده ها از میانه روی ونرمش خود احساس قدرت می کننن

بازنده ها رهروی هستند که گه تند و گهی خسته می روند

برنده ها خود را مسئول کارهای خود میدونند

بازنده ها شکست های خود را معلول تبعیض ها و استعداد کم ومحرومیت ها و کمبود ها میدونند

برنده ها مشکلات بزرگ راپیدا کرده به اجزای کوچک تر تبدیل میکنن تا حل آن ها آسانتر شود

بازنده ها مشکلات کوچک را چنان به هم آمیخته وبزرگ می کنن که دیگر قابل حل شدن نیست

برنده ها منتظر وجویای تائید دیگران نیستند

بازنده ها برای دیگران زندگی می کنند

برنده ها هر روز با خود شان زمزمه میکنند که دیروز یک رویا وفردا یک تصور است

بازنده ها قدر لحظات زندگی را نمی دانندودر افسوس گذشته و تصورات آینده غرق هستند

برنده ها ......

بازنده ها......


خداوندا!روزی ازته قلب کوچک وپرگناهم آوازی برایت خواهم سرودکه گوش حوریان راکرکند.

ازمغزپرازافکارشیطانیم قصه ای برایت خواهم گفت که تمام کودکان دنیابه خواب فروروند.

از چشمان آلوده وغمگینم اشکی به جبران گناهانم خواهم ریخت که دنیادراشکم غرق شود.

بادستان پرگناهم حلقه ای ازگلهای طلابه گردنت خواهم آویخت که بوی معطرگلهای طلایم لبخندی به

چهره آسمانیت بیاورد.

به پاس تمام نعمتهایی که وجودنامبارکم قدرش راندانست ودل بزرگ آسمانیت را شکست آنقدرتوبه

خواهم کردتاتمام پیکرپرگناهم فروبریزد.

پس توهم به پاس عشق الهی وعارفانه ای که به تودارم مراببخش وازگناهانم بگذر....

__________________


پ ن:

راسته که میگن از دل برود هر آنکه از دیده برفت

این روزها این حرف بیشتر از قبل بهم ثابت شد...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 10:55 توسط قاصـدک |


آخرين مطالب
» خانه تکانی دل
» ..
» خواهم رفت
»
» ...
» از تو و براي تو...
» رسم زمونه
» تفاوت....
» بگو.....
» خداوندا.......
Design By : Pars Skin